حكيم ابوالقاسم فردوسى

871

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

به دو گفت زين سو گذشت اردشير * ازو باز مانديم بر خيره خير كه بگريخت از كرم و ز هفتواد * و زان بىهنر لشكر بد نژاد بجستند از جاى هر دو جوان * پر از درد گشتند و تيره روان فرود آوريدندش از پشت زين * بران مهتران خواندند آفرين يكى جاى خرم بپيراستند * پسنديده خوانى بياراستند نشستند با شاه گردان بخوان * پرستش گرفتند هر دو جوان بآواز گفتند كاى سرفراز * غم و شادمانى نماند دراز نگه كن كه ضحّاك بيدادگر * چه آورد زان تخت شاهى بسر هم افراسياب آن بد انديش مرد * كزو بُد دل شهرياران به درد سكندر كه آمد برين روزگار * بكشت آنك بد در جهان شهريار برفتند و زيشان بجز نام زشت * نماند و نيابند خرّم بهشت نماند همين نيز بر هفتواد * بپيچد بفرجام اين بد نژاد ز گفتار ايشان دل شهريار * چنان تازه شد چون گل اندر بهار خوش آمدش گفتار آن دلنواز * بكرد آشكارا و بنمود راز كه فرزند ساسان منم اردشير * يكى پند بايد مرا دلپذير چه سازيم با كرم و با هفتواد * كه نام و نژادش بگيتى مباد سپهدار ايران چو بگشاد راز * جوانانش بردند هر دو نماز بگفتند هر دو كه نوشه بدى * هميشه ز تو دور دست بدى تن و جان ما پيش تو بنده باد * هميشه روان تو پاينده باد سخنها كه پرسيدى از ما درست * بگوييم تا چاره سازى نخست تو در جنگ با كرم و با هفتواد * بسنده نه اى گر نه پيچى ز داد يكى جاى دارند بر تيغ كوه * به دو اندرون كرم و گنج و گروه بپيش اندرون شهر و دريا به پشت * دژى بر سر كوه و راهى درشت همان كرم كز مغز آهرمنست * جهان آفريننده را دشمنست همى كرم خوانى بچرم اندرون * يكى ديو جنگيست ريزنده خون سخنها چو بشنيد زو اردشير * همه مهر جوينده و دلپذير بديشان چنين گفت كآرى رواست * به دو نيك ايشان مرا با شماست جوانان ورا پاسخ آراستند * دل هوشمندش بپيراستند كه ما بندگانيم پيشت بپاى * هميشه بنيكى ترا رهنماى ز گفتار ايشان دلش گشت شاد * همى رفت پيروز و دل پر ز داد چو بر داشت ز انجا جهاندار شاه * جوانان برفتند با او به راه همى رفت روشن دل و ياد گير * سر افراز تا خورهء اردشير چو بر شاه بر شد سپاه انجمن * بزرگان فرزانه و راى زن بر آسود يك چند و روزى بداد * بيامد سوى مهرك نوش زاد چو مهرك بياراست رفتن بجنگ * جهان كرد بر خويشتن تار و تنگ بجهرم چو نزديك شد پادشا * نهان گشت زو مهرك بىوفا دل پادشا پر ز پيكار شد * همى بود تا او گرفتار شد